یک پرنده

ازخودم خجالت میکشم

بیاید از این ب بعد فقط ب فکر خودمون نباشیم

خیلی ها هستن ک چشمشون ب کمک های ماست

شاد کردن دل بچه ها خیلی آسونه حد اقل آسون تر از دل شکستن


|دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۳۱| ۰:۳۱ قبل از ظهر|پرنده|

هرکی میخواد ب پرنده نزدیک بشه باید از رو جنازه من رد شه


|شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۹| ۲۳:۳۵ بعد از ظهر|پرنده


 


    مــــــ♥ــــــــــــن

 
خســـــــــــــــــــــــــــــته شــــــــــــــدم
 


      بســــــــــــ ـــــــــــــه
  



لابلا
     مـــــــــــــــــــی خـــــــــــــــوام تنـــــــــــــــــــهــــــــــا باشـــــــــــــ♥ـــــــــــــم  

   


برچسب‌ها: پرنده
|جمعه ۱۳۹۲/۰۴/۲۸| ۲۳:۴۷ بعد از ظهر|پرنده|

متنی ک حدیثه جون برام فرستاده خیلی جالبه برید

ادامه مطلب


ادامه مطلـب
|جمعه ۱۳۹۲/۰۴/۲۸| ۲۲:۱۸ بعد از ظهر|پرنده|


میدانـــے اشتباه از کجاست؟؟؟؟

از تو نیــست!!!!


اشتباه از "مــن" است...


هر جا رنجیـــدم به رویت نیاوردم


"لبخنـــد" زدم


فکر کردے درد نداد

"محکــــم تر" زدے..



|سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۵| ۲۳:۴ بعد از ظهر|پرنده|

خب اینم ی راهه حل برای کسایی ک با آرایش اعتماد ب نفسشون بالا میره.....

از همه ی بچه قرطی ها متنفرم



|سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۵| ۲۲:۴۱ بعد از ظهر|پرنده|

بععععععله....باز هم دانش آموز ایرانی و خلاقیت!!!

خخخخخ

|سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۵| ۱۹:۵۲ بعد از ظهر|پرنده|


می خواهم بال هایم را باز کنم....

بال بزنم و تمام غم هارا بدرود بگویم....

اما نمیشود عشق قفسی سرد و سنگی برایم ساخته

با دریچه ای رو ب خدا.....



|سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۵| ۱۹:۴۶ بعد از ظهر|پرنده|



نظرت؟

|سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۵| ۱۹:۴ بعد از ظهر|پرنده|


جواب بده ه ه ه ه ه ه








|سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۵| ۱۱:۱۷ قبل از ظهر|پرنده|

سلام...امروزم خیلی یهویی برام پیام اومد ک برم حرم....فرداهم میرم....تا آخر ماه رمضون موقع نماز مغرب ب همه ی کسایی ک تو صف های نماز هستن باید بسته های پذیرایی بدیم...امروز خیلی خسته شدم اما ارزششو داشت کمترین فایدش اینه ک منو از فکر و خیال دور میکنه....ای خدا .....راستی برای همتون دعا کردمااااا
روزه های همتون قبول همتونو دوست دارم مهربووووونا



خون توی رگهام جریان داره....پس زندگی میکنم


برچسب‌ها: نوشته شده توسط پرنده
|سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۵| ۰:۳۳ قبل از ظهر|پرنده|


faghir[WwW.Kamyab.IR]

 مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت 

آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. 

مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.

 روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. 

هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد

 و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم،

 تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.

مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم و 

یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم . 

یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم! 



برچسب‌ها: نوشته شده توسط داداش محمد
|دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۴| ۱۳:۵۷ بعد از ظهر|پرنده|



او زمین خورده ی دنیاست تو دیگر نزنش

بنگر پیش تو با حال خراب آمده است...


|دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۴| ۲:۲۴ قبل از ظهر|پرنده|

سلام ب همگی.رفتم حرم اما چیزی ک فک میکردم نبود ینی امروز اصلا طرح آمار نبود.باید برای نمازگذارها پک پذیرایی بسته بندی میکردیم.توی ظروف یکبار مصرف شیر و کیک و خرما....خیییییییلی خوب بود....خییییییلی خسته شدم.....اما همش واسه آقا بود....خداکنه جوابمو بده....راستی برای همه دعاکردم.دعاکردم ک آقا همتون رو بطلبه.خوبه؟

گردنم گرفته...آاااااخ ....یادتون نره برای هم دعا کنیم...موقع افطار....راستی هفته ی دیگه شنبه بازم باید برم حرم

موندم بین دوراهی آخه شنبه هم باید برم حرم واسه بسته بندی هم باید برم پرورشگاه ب بچه ها سربزنم نمیدونم کدوم ارجع تره....اگه میدونین بگین...همتونو دوس دارم....تنهام نذارین....دلم بدجوری گرفته ...یاد روزایی ک منم شاد بودم بخیییییر


برچسب‌ها: کنیزی آقا
|یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۳| ۱۹:۴۴ بعد از ظهر|پرنده|

من دارم میرم حرم برای همتون دعا میکنم

                                             


                                              

|یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۳| ۱۱:۴۲ قبل از ظهر|پرنده|

سلام.امروز رفتم جایی ک میشد ب راحتی چیزهایی ک دیدنی نیستن رو دید...چیزایی مثه غم...ناراحتی...تنهایی...همدردی...بی کسی...بغض...رفتم ب ی پرورشگاه.اتاق های کوچیک و سوت و کور...تلوزیون روشن بود اما کسی جلوش نبود...هرکی سرش تو لاک خودشه...یکی ب فکر خانواده ایه ک داره و نمیتونه با هاشون زندگی کنه یکی هم ب فکر اینه ک اصن خانوادش کی ان؟



اونجا چیزی ک خیلی کم پیدامیشه انگیزه اس....شاید بازم برم اونجا...چن تا دختر جوون بودن ک باهاشون رفیق شدم اسماشون سارا،ربابه،صدف،نسرین،زهره،فلور....بود....نمیدونم حس غریبی توی اون اتاق ها هست ک نمیشه وصفش کرد...شاید ما نتونیم بفهمیم ک چ حس بدیه ک ندونی مادرت کیه پدرت کیه...وبدونی ک اسم و فامیلت الکیه....اما این حس هارو بچه های (شیرخوارگاه علی اصغر علیه السلام)خوب درک می کنن...

فردا ظهر باید برم حرم...آخه امام رضا باز بارون کرم و مهربونیشو روی قلب من پاشیده و برای نوکری دعوتم کرده....فرا تا ساعت 8 شب توی حرم آمارگیر هستم...برای همتون دعا میکنم...تو رو خدا شما هم موقع افطار برام دعاکنید




امشب بد جوری دلم گرفته بغض داره خفم میکنه ای خدااااااااااااااا


برچسب‌ها: دل نوشته
|شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۲| ۲۲:۱۹ بعد از ظهر|پرنده|

گاهی زن مجنون می شود ...

و مرد لیلی ...!!!

خنده های روی لبانشان را ببین!!
 
 
ما و مجنون درس عشق از یک ادیب آموختیم

او به واقع گشت عاشق ما به واقع سوختیم


چند تا لایک دارن؟

|شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۲| ۰:۳ قبل از ظهر|پرنده|

سلام...خوبین؟دوباره پرنده و گلایه از روزگار...دوباره پرنده و اشک و اشک واشک

دلم تنگه برای همه ی روزای خوب

چشامو میبندمو تصور میکنم ک خوشبختم...کافی نیست آما آرامش بخشه...





همیشه نگاهی رو باورکن ک وقتی دور شدی در انتظارت بمونه




هرکی عاشق میشه میگه میمیرم برات چرا یکی نمیگه میمونم باهات

|پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۰| ۲۳:۵۵ بعد از ظهر|پرنده|



جایی درپشت ذهنت ب خاطر بسپار

ک اثرانگشت خداوند برهمه چیز هست

|پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۰| ۲۳:۵۲ بعد از ظهر|پرنده|


|چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۹| ۲۳:۱ بعد از ظهر|پرنده|

وقتی دلتنگ میشم..دوس دارم گریه کنم.امروز برای هزارمین بار یاد روزهای خوش گذشته افتادم.روزایی ک غرق خوشبختی بودم اما نمی فهمیدم.امشب وقتی از شبکه 3 ماه عسل پخش شد یاد حال و هوایی ک پارسال همین موقع داشتم افتادم...دلم گرفت...سراغشو گرفتم...اما...

الان دیگه حتما همه ی دوستام درس خوندن برای کنکورو شروع کردن اما من اصلا حوصلشو ندارم...میترسم...از آینده ی تاریکی ک نمیدونم چیه...اما امید دارم... ب خدا...منتظر شبهای قدرم .دلم میخواد ی دل سیر گریه کنم...قبطه میخورم...میدونم ی روز حسرت جوونیمو میخورم اما الان فقط دلم میخواد ک زود بگذره...نمیخوام عاقبتم بشه مثه شریفه تو سریال ملکوت.من نمیذارم کسی شادی رو ازم بگیره.امشب ب خودم قول دادم دیگه هیچ وقت التماس کسی جز خدا نکنم...ب روحم کلی معذرت خواهی بدهکارم...اشتباهات گذشتم برام ی برزخ درست کرده...تورو خدا هرکی این مطلبو میخونه...کسی رو دوس نداشته باشه...نمیدونم فک کنم دارم اشتباه میکنم...همه ک مثه طرف من نامرد و بی احساس نیستن...خب اونم بی احساس نیس...فقط کس دیگه ای رو دوس داره...البته بعد ازاینکه دوسال ادای مجنون هارو برای من در آورد....هیییی نمیدونم...خدا جای حق نشسته....بیاین برای هم دعاکنیم...من 23همین ماه باز تو حرم آمارگیرم...برای همتون دعا میکنم...شمام دعاکنین ک از برزخی ک توش هستم ...نجات پیدا کنم.....دلم شکسته...شکسته

|چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۹| ۲۲:۴۷ بعد از ظهر|پرنده|

خدایا! گفتم خسته ام ، گفتی:لاتقنطوامن رحمة الله(زمر/۵٣)
گفتم : هیچکس نمیدونه تو دلم چی میگذره ، گفتی : إن الله یحول بین المرءقلبه (إنفال/٢۶)
گفتم : هیچکسی روندارم ، گفتی : نحن أقرب إلیه لحبل الورید(ق/١۶)
گفتم : فراموشم نکردی؟ گفتی : فاذکرونی اذکرکم (بقره/١۵٢)
التماس دعا
فرصت زیادی تا شروع ماه رمضون نمونده...شما هارو نمیدونم...اما من نه از رجبیون بودم نه از شعبانیون...همش سرگرم دلم بودمو دلم...امروز رفتم حم حرم خلوت بود...آفتاب داغ،صورتمو می سوزوند باز دوباره دلم لرزید و یاد خاطره های تلخ و شیرین افتادم... اما... دیگه بسه من تصمیمو گرفتم ...خودمو سپردم ب آقا بهش گفتم که جز اون کسی رو ندارم...میخوام توی این ماه رمضون گوشه گیر بشم...گوشه گیر تر از اینی ک الان هستم...میخوام برم تو خودم تا شاید دستم ب اون محبتی ک بعضیا تو دلم جا گذاشتن برسه...اونوقت محبت تاریخ مصرف گذشته رو مچاله میکنمو پرتش میکنم بیرون...اما نه...نمیشه...من همه ی تلاشمو کردم دیگه جونی برام نمونده دیگه اصلا نمیتونم پرنده باشم...میخوام بشینمو گریه کنم...تا شاید....

میخوام منتظر بمونم....تا آخرین روز عمرم
فردا ماه رمضونه من میخوام تا سحر بیدار باشمو با معبودم حرف بزنم....دلم براش تنگ شده چند سالیه ک فقط وقتی چیزی ازش میخوام میرم سراغش اما امشب میخوام فقط ب خاطر خودش باهاش حرف بزنم
هرکی امشب میخواد مثه من تا 
سحربیدار باشه و

 با خدا حرف بزنه...لایک کنه ببینم امشب چ خبر
 میشه
التماس دعا(حلام کن...)
خدارو شکر ک ماه رمضون هست...شبهای احیا هست...ک بشه راحت گریه کرد...خدا...شکرت

برچسب‌ها: من, رمضان, بی تابی
|سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۸| ۱۹:۲۷ بعد از ظهر|پرنده|

بال حاضر جواب تو از سوال فضا پیش می افتد
آدمی زاد طومار طولانی انتظار است
ای پرنده....ولی تو،خال یک نقطه درصفحه ی ارتجال حیاتی





برچسب‌ها: پرنده, تنها
|دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۷| ۲۲:۵ بعد از ظهر|پرنده|


دل مثل چسب می ماند

چندبار که بکنی دیگه نمی چسبه


برچسب‌ها: دل من, نچسب شده
|دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۷| ۱۷:۴۷ بعد از ظهر|پرنده|



برچسب‌ها: من میرمو کسی ک عشقمو ازم گرفت میکشم, بعد میرم پیشعشقم ی دل سیر نگاش میکنم
|دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۷| ۱۳:۳۲ بعد از ظهر|پرنده|



برچسب‌ها: من, هیچکدوم, چون هیچکسو دوس ندارم
|یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۶| ۱۶:۵۹ بعد از ظهر|پرنده|



برچسب‌ها: من خودم مثه5 میخوابم
|یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۶| ۱۶:۵۷ بعد از ظهر|پرنده|

|یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۶| ۱۶:۵۶ بعد از ظهر|پرنده|

دلتنگ ک میشم هیچی جلودارم نیست...می بارم...می بارم...می بارم...تاآروم شم...اماچندوقته اشک هم آرومم نمیکنه...واین همش تقصیر توئه


باز دو باره میزنه قلبت تو سینه سازمو

تو سکوتت میشنوی زمزمه ی آوازمو

حس دلتنگی ک میگیره تموم جونتو

هرجا میری منو میبینی و کم داری منو

تودلت تنگه ولی انگارتو جنگه بادلم

می زنی ومیشکنی با خودت لج کردی گلم

راه باتو بودنو سخت کردی ک آسون برم

چشم خوش رنگت چراخیسه دوباره خوشگلم

حالا بگو کی دیگه،اخماتو میگیره

باتو می خنده،تب کنی واست میمیره

دست کی شبا لای موهاته

آره خودم نیستم ولی یادم ک باهاته

این عشق تو وجودت توی جونت ریشه کرده

دل دوباره بی قراره داره دنبال من میگرده

گفتی ک میخوای بری سرو سامون بگیری

گفتی اما نتونستی ب این آسونی بری

دستت مال هرکی باشه چشمت دنبال منه

هرنگاهت انگاری اسممو فریاد میزنه

من خیالم راحته تاپای جون بودم برات

تو ندونستی چی میخوای تا بریزم زیر پات

همه ی آرزوهامون دیگه فقط ی خاطره است

نفسم بودی ولی ی تجربه شدی و بس...


این شعر منو یاد تو میندازه...آهنگشو یادته...

قلبهایمان خیلی کوچکند...وگرنه ب چشم می آمدند

          

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست

                                      عشق یعنی جان من قربان اوست

حلقه ای خوش رنگ و زیبا ...پر از نگین های درخشان...شد حلقه ی اسارت من...تا ابد ...زنجیری متصل بر این حلقه...در دستان توست...

واگر برنگردی...پرنده ی کوچک خیال باف...خودش را ب آتش خواهد کشید.انتخاب با تو...مثل همیشه...


برچسب‌ها: منتظرم, برگرد
|یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۶| ۱۶:۱۰ بعد از ظهر|پرنده|

      

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

|یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۶| ۱۴:۳ بعد از ظهر|پرنده|

MiSs-A