یک پرنده


قفسم رامشکن

تومکن آزادم

گررهایم سازی

به خداخواهم مرد

من به زنجیرتوعادت کردم

بارهادرپی این فکرکه درقلب توام

باتواحساس سعادت کردم

تومحبت کن وبگذارکه تاعمری هست

من بمانم چواسیری به حریم قفست....


1parandeemamreza.blogfa.com


وبلاگ پرنده ی حرم



ادامه مطلـب
|چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۲| ۱۰:۵۳ ق.ظ|پرنده|

به نام خدای بهار

 

 

 

 

|جمعه ۱۳۹۵/۰۱/۰۶| ۱۰:۴۵ ب.ظ|پرنده|

سلام به همه ی دوستای خوبم

عزیزان به این ادرس یه سری بزنید،حتما خوشتون میاد

 

galery1394.blogfa.com

|جمعه ۱۳۹۴/۰۴/۲۶| ۵:۵۶ ب.ظ|پرنده|

 

دلم واسه برنامش تنگ میشه

 

هعی امسالم ماه رمضون گذشت....

|یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۴| ۱۲:۴۸ ق.ظ|پرنده|

سلام به همه ی دوستای خوبم

این مدتی که هم من سرم شلوغ بود و هم بلاگفا یکم لوس بازی در آورد حسابی از حال و هوای وبلاگم دوربودم

اما برگشتم

یک پرنده

امیدوارم دوستای خوبم منو فراموش نکرده باشن....

به وبلاگ من خوش اومدید

|یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۴| ۱۲:۴۳ ق.ظ|پرنده|

|دوشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۸| ۱:۵۱ ب.ظ|پرنده|

|سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۲| ۱۲:۳۴ ب.ظ|پرنده|

من و دوستام در اردوی دانشگاه

آرامگاه فردوسی

با مهمانان خوب و مهربون آلمانی

 

 

|سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۲| ۱۲:۳۱ ب.ظ|پرنده|

سلام

 

 

 

کلی سوال توی مغزت هست که جوابی براشون نداری.

همش توی فکرت میچرخه و درگیرت میکنه ...

اما حوصله نداری دنبال جوابش بگردی...

میشینی یه گوشه و بی خیال همه چیز...

پاهاتو دراز میکنی و سرتو خم میکنی و عکس خودتو تو استکان چای میبینی....

با موجهای چای، قیافه ی تو هم کج و کوله میشه...

یه زمستون دیگه گذشت...خیلی زودترازاونی که بتونی لمسش کنی گذشت...

و یک بهار گرم از راه رسید...

میشینی سرکلاس ها و با دقت زل میزنی به استاد...

چقدر حرف برای گفتن داره...همیشه حرف داره ....

تا وقتی تو بری سرکلاس بشینی حرف داره...

حرف هایی که هم توش بدردبخور پیدا میشه هم به دردنخور...

قدیما وقتی استاد یه چیزی میگفت که باهاش مخالف بودی

سریع یه بحث راه مینداختیو تمام تلاشتو میکردی تا حرفتو به کرسی بنشونی...

اما الان ترجیح میدی سکوت کنی و گاهی ب باورهای خودت شک کنی..

همیشه هم حق باتو نیست...

وقتی قیافتو شکل فیلسوف ها میکنی و به دوستت میگی

"به اون درخت نگاه کن،چقدرمحکمه...چقدرعجیب اینجا بدون حرکت ایستاده...

این تعادل رو از کجا اورده..."

همون لحظه فک میکنی یه معجزه رو کشف کردی اما خب ...

اگه اون درخت محکم و در تعادل سرجاش ثابت نبود عجیب بود...

اخه با اون ریشه ی عمیق که توی زمین دوونده دیگه ایستادنش تعجبی نداره...

برگه های سفید رو به نوبت نگاه میکنی:امتحان گرامر....برگه ی چک نویس....

برگه ایکه روش نوشتی "دویست تومن به مریم بدم"...

برگه ای که توش درس کارکردی...برگه ای که روش کلی قلب تیرخورده کشیدی....

همه رو روی هم میذاری و میچپونی تو کمد...حال و حوصله ی منظم بودنو نداری...

چشمت میوفته به کاکتوس سه سالت

که باز یکی از برآمدگی هاش جوونه زده...هه...باز باید قلمه بزنی...

این سومی شه ...

دوتا جوونه ی قبلی توی دوتا گلدون مستقل دارن زندگیشونو میکنن...

وضو میگیری با قدم های سریع خودتو میرسونی صحن انقلاب ....

کلی اشک جمع کرده بودی از اول هفته که بیای اینجا و خلاص شی...

اما حالاکه دستت روی میله های پنجره فولاده هیچ کدوم از دلایل گریه هات یادت نمیاد...

از میون پنجره نگاه میکنی...

کلی اسکناس اون پایین ریختن...

یه لحظه چشمت روی یه ده هزارتومنی تا نخورده خشک میشه

و حدس میزنی که یکی عیدیشو انداخته اینجا....ازخودگذشتگی بزرگیه!!

اینترنتتو قط میکنی و گوشیتو چپه میذاری کنارت تا چشمت به صفحش نیوفته...

باز به آخرترم فک میکنی به اینکه حال و حوصلشو نداری

ب این فکر میکنی که وقتی تابستون شروع شد میخوای بری دنبال کار...

اما حوصله ی هیچ کدومو نداری

حوصله ی کاکتوس...

حوصله ی چای....

حوصله ی استاد...

حوصله ی اشک ریختن....

حوصله ی برگه هات...

 

دوست داری بری بشینی گوشه ی دنیا و رو به همه بگی: باهاتون قهرم!

 

 

|پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۳| ۲:۳۰ ب.ظ|پرنده|

من دختر شیرین سخن دوره ی قاجار

تو پست مدرنی و مضامین دل آزار

من اهل دل و چای هل و لعل نگارم

تو اهل شب و شعر سپید و لب سیگار

من فلسفه ی عشقم و اشراقی محضم

تو عقلگرا چون رنه و نیچه و ادگار

من پنجره ای رو به غزل... خواجه ی شیراز

تو سخت ، پر از خشتی و مانند به دیوار

با این همه عاشق شده ام دست خودم نیست

من دختر شیرین سخن دوره ی قاجار

|سه شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۱| ۱۰:۲۵ ق.ظ|پرنده|

MiSs-A